خرید بک لینک

درباره سایت

کلوپ دانشجویان دانشگاه آزاد اسلامشهر

سلام...این وبلاگ وبلاگ تخصصی دانشجویان دانشگاه ازاد اسلامشهره...تواین وبلاگ میخوایم نظرسنجی درمورد اساتید واخبار دانشگاه و دانلود کتاب های الکترونیکی وعکس ومطالب جالب براتون بزاریم...شماهم مارو یاری کنید...

امکانات وب

-->-->-->-->

Ùx85عرÙx81Ùx8a اÛx8cÙx86 Ùx88بÙx84اگ بÙx87 ساÛx8cر داÙx86شجÙx88Ûx8cاÙx86

* Ùx86اÙx85 Ø´Ùx85ا

اÙx8aÙx85Ùx8aÙx84 Ø´Ùx85ا *

اÙx8aÙx85Ùx8aÙx84 دÙx88ست Ø´Ùx85ا *

اÙx8aÙx85Ùx8aÙx84 دÙx88ست دÙx8aگر Ø´Ùx85ا

تÙx85اس باÙx85دÛx8cر Ùx88بÙx84اگ -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->-->>

تقدیم به همه مادران:

 ساعت 3.5صبح بود ...صدای زنگ تلفن توی سالن بلند شد همه اعضای خانواده از اینکه یه وقت ناشناس باعث بیداریشان شده بود ناراحت بودند پدرخانواده بلند شد زیرلب غرید :این خروس بی محل کیست که این موقع زنگ زده؟؟؟کمی هم دلهره داشت شاید اتفاق نا گواری افتاده باشد...بالاخره خودرا به تلفن رساند گوشی رابرداشت وگفت:الو...صدای لرزان پیر زنی به گوش میرسید:سلام پسرم خوبی؟؟؟پسر با شنیدن صدای مادرش عصبانی شد وبلند فریاد زد:نه اصلا خوب نیستم این موقع شب منو از خواب بیدار کردی که اینو بگی؟؟مادرعذر خواهی کرد وگفت:نه پسرم بیدارت کردم که بگم 40سال پیش همین موقع تو منو از خواب بیدار کردی...پسرم تولدت مبارک!!!پسر کمی شرمگین شد ولی غرورش اجازه نداد از مادر عذر خواهی کند...تشکر خشک وخالی کردو گوشی را روی تلفن کوبید...فردای آن روز وقتی برای عیادت مادرش به خانه سالمندان رفت پرستار به او گفت :مادرش دیشب مرده...

برچسب: ஜ♥ღ(( داستانک ))ღ♥ஜ, نویسنده: محسن و مسعود تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1391 ساعت: 5:52

صفحه بندی