خرید بک لینک

درباره سایت

کلوپ دانشجویان دانشگاه آزاد اسلامشهر

سلام...این وبلاگ وبلاگ تخصصی دانشجویان دانشگاه ازاد اسلامشهره...تواین وبلاگ میخوایم نظرسنجی درمورد اساتید واخبار دانشگاه و دانلود کتاب های الکترونیکی وعکس ومطالب جالب براتون بزاریم...شماهم مارو یاری کنید...

امکانات وب

-->-->-->-->

Ùx85عرÙx81Ùx8a اÛx8cÙx86 Ùx88بÙx84اگ بÙx87 ساÛx8cر داÙx86شجÙx88Ûx8cاÙx86

* Ùx86اÙx85 Ø´Ùx85ا

اÙx8aÙx85Ùx8aÙx84 Ø´Ùx85ا *

اÙx8aÙx85Ùx8aÙx84 دÙx88ست Ø´Ùx85ا *

اÙx8aÙx85Ùx8aÙx84 دÙx88ست دÙx8aگر Ø´Ùx85ا

تÙx85اس باÙx85دÛx8cر Ùx88بÙx84اگ -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->-->>

 

مردی در خواب با خدا مکالمه ای داشت: “خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکل...ی است؟ “، خدا او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: “تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است”، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد گفت: “خداوندا نمی فهمم؟!”، خدا پاسخ داد: “ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند.

 

برچسب: ஜ♥ღ(( داستانک ))ღ♥ஜ, نویسنده: محسن و مسعود تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1391 ساعت: 20:54

صفحه بندی