˙·٠•●♥ داستان های جزیره♥●•٠·˙

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

آرشیو مطالب

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    معرفي این وبلاگ به سایر دانشجویان

    * نام شما

    ايميل شما *

    ايميل دوست شما *

    ايميل دوست ديگر شما

    تماس بامدیر وبلاگ >

    برچسب ها

     داستان((1)) :اسکناس100 یورویی                                                                                                    درست زمانی که همه دریک بدهکاری به سر میبردند وهر کدام بر مبنای اعتبارشان زندگی میکردند ناگهان یک مرد ثروتمند وارد شهر می شود وبه تنها هتل این شهر می رود واسکناس100یورویی را روی پیشخوان هتل میگذارد وبرای بازدید اتاق های هتل روانه میشود...هتل داربادیدن اسکناس خوشحال می شود وآنرا به شاگردش میدهد که ببرد و بدهی اورا باقصاب تصویه کندقصاب اسکناس را گرفته وبه سرعت به سمت مزرعه پرورش خوک میرود وبدهی خود را به مزرعه دار می پردازد مزرعه دار اسکناس را به عنوان بدهیش به تامین کننده خوراک دام می دهدتامین کننده خوراک دام  بدهیش را به داروغه می دهد داروغه نیز اسکناس را به هتل می آورد او یک شب دوست خودرا به هتل آورده بود وپول هتل را نداده بود ...حالا هتل دار اسکناس100یورویی را روی پیشخوان گذاشته ومرد ثروتمند پس از بازدید از اتاق ها پولش برداشته ومی رود... دراین پروسه هیچکس صاحب پولی نشده ولی شهروندان هیچ بدهی به هم ندارند وبا یک انتظار خوشبینانه به آینده نگاه می کنند....

    داستان((2)):نزار زنجیر عشق به شما ختم بشه                                                                               هوابسیار سرد بود و رابرت در حین رانندگی به سمت منزلش چشمش به پیر زن غریبه ای افتاد که کنار جاده توقف کرده بود ومشغول عوض کردن لاستیک ماشینش بود...پیر زن ضعیف وناتوان بود واز پس عوض کردن لاستیک برنمی آمد...رابرت پیاده شدو به پیر زن کمک کرد پیر زن خوشحال شد وخواست لطف اورا طوری جبران کند رابرت گفت نه ...احتیاجی به جبران نیست من قبلا در این شرایط بوده ام ...فقط تنها خواسته ای که دارم این است که نگزارید زنجیر عشق به شما ختم بشه!!!! پیرزن تشکر کرد و رفت ...درراه به حرف های رابرت فکر میکرد ونمی دانست منظور او چیست... پیرزن به کافه ای در راه رسید به فکر افتاد که به آنجابرود وچای گرمی بنوشدوقتی داخل کافه شد توجهش به زن جوانی که با وجود باردار بودن به سختی کار میکرد جلب شد...از ظاهر و کار کردن با این وضع می شد فهمید که او به این پول محتاج است ...زن لبخند زیبایی برصورت داشت وانگار اصلااز این وضع شکایتی نداشت ...وقتی زن برای گرفتن پول چای پیش پیر زن آمد پیر زن خواست کمکی به او کرده باشد اسکناس100یورویی را از کیفش بیرون کشید وبه عنوان انعام داد به او ....زن گفت که نمیتواند این پول را قبول کند...ناگهان پیر زن به یاد حرف رابرت افتاد وگفت:من قبلا در این شرایط بوده ام...فقط تنها خواسته ای که دارم این است نگذارید زنجیر عشق به شما ختم شودوپول را در جیب زن جوان کرد واز کافه خارج شد....                                وقتی زن جوان به خانه برگشت ...اسکناس 100یورویی رابه شوهرش داد وگفت:عزیزم همه مشکلاتمون داره حل میشه دوستت دارم رابرت عزیزم....

  • مطالب مرتبط
  • ˙·٠•●♥(( چشمانمون رو باز کنیم )) ♥●•٠·˙
  • ˙·٠•●♥(( جستجوی عکس )) ♥●•٠·˙
  • ˙·٠•●♥(( عکس گرفتن از ویندوز)) ♥●•٠·˙
  • ˙·٠•●♥جزوه ریاضی استادنیسی♥●•٠·˙
  • ˙·٠•●♥ تبلیغات جالب♥●•٠·˙
  • ˙·٠•●♥ علمی♥●•٠·˙
  • نویسنده : محسن و مسعود بازدید : 436 تاريخ : شنبه 21 مرداد 1391 ساعت: 20:15