˙·٠•●♥ فردوسي سانسور شد ♥●•٠·˙

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

آرشیو مطالب

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    معرفي این وبلاگ به سایر دانشجویان

    * نام شما

    ايميل شما *

    ايميل دوست شما *

    ايميل دوست ديگر شما

    تماس بامدیر وبلاگ >

    برچسب ها

    در اين خاك زر خيز ايران زمين
    نبودند جز مردمي پاك دين
     همه دينشان مردي و داد بود
    وزان كشور آزاد و آباد بود
     نگفتند حرفي كه نايد به كار
    نكشتند تخمي كه نايد به بار
     چو مهر و وفا بود خود كيششان
    گنه بود آزار كس پيششان
     همه بنده ناب یزدان پاک
    همه دل پر از مهر این آب و خاک
     پدر در پدر آریايی نژاد
    ز پشت فریدون نیکو نهاد
     بزرگی به مردی و فرهنگ بود
    گدايی در این بوم و بر ننگ بود
     کجا رفت آن دانش و هوش ما
    که شد مهر میهن فراموش ما
     که انداخت آتش در این بوستان
    کز آن سوخت جان و دل دوستان
     چه کردیم کین گونه گشتیم خوار
    خرد را فکندیم زین سان ز کار
     نبود این چنین کشور و دین ما
    کجا رفت آئین دیرین ما
     به یزدان که این کشور آباد بود
    همه جای مردان آزاد بود
     در این کشور آزادگی ارج داشت
    کشاورز خود خانه و مرز داشت
     گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
    گرامی بد آنکس که بودی دلیر
    نه دشمن در این بوم و بر لانه داشت
    نه بیگانه جائی در این خانه داشت
     به یزدان که هرگز جهان آفرین
    نه با بنده ای مهر ورزد نه کین
     ز نیک و بدت هر چه آید به سر
    ز خود بین و وز کرده خود شمر
     از آن روز دشمن به ما چیره گشت
    که ما را روان و خرد تیره گشت
     از آن روز این خانه ویرانه شد
    که نان آورش مرد بیگانه شد
     چو نا کس به ده کد خدائی کند
    کشاورز باید گدائی کند
     چو دانش پژوهنده بیند زیان
    که بندد به دانش پژوهی میان
     به یزدان که گر ما خرد داشتیم
    کجا این سر انجام بد داشتیم
     بسوزد در آتش گرت جان و تن
    به از بندگی کردن و زیستن
     اگر مایه زندگی بندگی است
    دو صد بار مردن به از زندگی است
     بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
    برون سر از این بار ننگ آوریم
     بیاریم آن آب رفته به جوی
    مگر زان بیابیم باز آب روی
     شود مردمی کیش و آئین ما
    نگیرد خرد خرده بر دین ما
     ز فردوسی ام آمد این گفته یاد
    که داد سخن را چو او کس نداد
     چو ایران نباشد تن من مباد
    بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
     سرشت من از مهر میهن بود
    من از میهن و میهن از من بود .
     

  • مطالب مرتبط
  • ˙·٠•●♥(( چشمانمون رو باز کنیم )) ♥●•٠·˙
  • ˙·٠•●♥(( جستجوی عکس )) ♥●•٠·˙
  • ˙·٠•●♥(( عکس گرفتن از ویندوز)) ♥●•٠·˙
  • ˙·٠•●♥جزوه ریاضی استادنیسی♥●•٠·˙
  • ˙·٠•●♥ تبلیغات جالب♥●•٠·˙
  • ˙·٠•●♥ علمی♥●•٠·˙
  • نویسنده : سید مسعود بازدید : 865 تاريخ : دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت: 5:41
    برچسب‌ها :