داستانک

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

آرشیو مطالب

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    معرفي این وبلاگ به سایر دانشجویان

    * نام شما

    ايميل شما *

    ايميل دوست شما *

    ايميل دوست ديگر شما

    تماس بامدیر وبلاگ >

    برچسب ها

    زیر لب به زمزمه گفتم : «لعنت بر شیطان !» در آنی شیطان حاضر شد ، با لبخندی بر لب . پرسیدم : «چرا می خندی ؟» پاسخ داد : «از حماقت تو خنده‌ام می‌گیرد !» ... پرسیدم : «مگر چه كرده‌ام ؟» گفت : «مرا لعن می‌كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده‌ام» با تعجب پرسیدم : «پس چرا سقوط می‌کنم ؟ زمین می‌خورم ؟» جواب داد : «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده‌ای . نفس تو هنوز وحشی است . اوست که تو را زمین می‌زند. . .» پرسیدم : «پس تو چرا هستی ؟ كار تو چیست ؟» گفت : «هر وقت سواری آموختی ، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد . فعلاً برو سواری بیاموز !»

     

    نویسنده : سید مسعود بازدید : 680 تاريخ : دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت: 16:55
    مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
    در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
    مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
    او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
    در راه مسجد با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.
    مرد پاسخ داد: "من دیدم شما در راه مسجد دو بار به زمین افتادید، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم."
    مرد اول از او بطور فراوان تشکر کرد و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه دادند.
    هنگامی که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست کرد تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
    مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری کرد. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار کرد و مجدداً همان جواب را شنید.
    مرد اول سوال کرد که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: "من شیطان هستم."
     
    مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح داد: "من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم. وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را
     
    تمیز کردید و به راهتان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم اما آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد و دوباره به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را ببخشد. بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم."
     
    *
    نتیجه اخلاقی داستان:* کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
    این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.

    اگر ارسال این پیام شما را به زحمت می اندازد یا وقتتان را زیاد می گیرد، پس آن کار را نکنید. اما پاداش آن را که زیاد است نخواهید گرفت.
    نویسنده : سید مسعود بازدید : 527 تاريخ : دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت: 16:56
    صفحه قبل 1 صفحه بعد