طنز

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

آرشیو مطالب

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    معرفي این وبلاگ به سایر دانشجویان

    * نام شما

    ايميل شما *

    ايميل دوست شما *

    ايميل دوست ديگر شما

    تماس بامدیر وبلاگ >

    برچسب ها

     صدای زنگ تلفن میاد...دخترکوچولو گوشی رو برمیداره:کیه؟؟....سلام دختر خوشگلم منم بابایی مامانی خونس؟؟؟ گوشی روبده بهش.....دختر بچه:نمیشه آخه مامانی با عمو حسین رفتن اتاق بالایی درم روخودشون بستن....ولی دخترم ماکه عمو حسین نداریم...دختر بچه :چرا داریم الآنم پیش مامانه....ببین دخترم این کاریو که میگم بکن برو در بزن بگو بابا اومده....دختربچه بعد از لحظاتی برمیگردد:الو بابایی همون کاریو که گفتی کردم....خب چی شد؟....هیچی تا گفتم بابا اومده مامان جیغ زد از اتاق پرید بیرون ولی پاش سر خورد باکله خورد زمین الآنم تکون نمیخوره....خب عمو حسین چی شد؟؟عمو حسین همون اول از پنجره پرید تو استخر ولی آب استخرو خودت دیروز خالی کردی یه صدای باحالی داد که نگو ولی نمیدونم چرا تو استخر خوابیده بلند نمیشه....استخر کدوم استخر ببینم اونجا منزل کیه؟؟....منزل آقای.....خب ببخشید اشتباه گرفتم!!!!!!!

    برای خواندن داستانی در این راستا به ادامه مطلب مراجعه کنید

    نویسنده : محسن و مسعود بازدید : 707 تاريخ : دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت: 14:16
    برچسب‌ها : ஜ♥ღطنزღ♥ஜ,

     اونیکه ژلوفنو ساخته به گمانم اول میخواسته شیاف درست کنه آخرای کار نظرش عوض شده!!!!

    4Sharedفکر میکنه مارو 60ثانی معطل کنه مامیریم اکانت میخریم...مارو از 60ثانی میترسونی؟؟ماعمرمونو پای دایل آپ باختیم برو از خدا بترس!!!!

    ولی خدایی تو وزنه بردارها رضازاده یه چیز دیگه بود...لامصب وزنه بالا سرش بود با ملت سلام احوالپرسی میکرد!!!!!!!

    تلویزیون داشت کشتی نشون میداد ...حمید سوریان اومد بره تو زمین مربیش(محمد بنا)زااااااارت کوبید در باسنش ...گزارشگره میگه:بله شاهد رابطه عاطفی عمیقی بین حمید ومربیش هستیم!!!!!

    مادر(خطاب به پسر5سالش):چیکار میکنی پسرم؟؟پسره:دارم برا دوست دخترم نامه مینویسم!!!!مادره:ولی تو که سواد نداری!!!پسره:خب اونم نداره...اصلا ولش کن بابا تو چه میدونی عشق چیه!!!!

    چیزی که تو نسخه میبینی: ∮₪₩₮£

    وقرصی که داروخانه میده:آسپیرین500میلی گرم!!!!!

    برای خواندن مطالبی از این قبیل به ادامه مطلب مراجعه کنید

     

    نویسنده : محسن و مسعود بازدید : 314 تاريخ : شنبه 28 مرداد 1391 ساعت: 1:51
    برچسب‌ها : ஜ♥ღطنزღ♥ஜ,

    گضنفر جان سلام مااینجا حالمام خوب است امیدوارم توهم آنجا حالتان خوب باشد.این نامه را من میگویم وجعفرخان کفاش براید مینویسد....بهش گفتم که این گضنفر ما تاکلاس سوم بیشتر نرفته ونمیتواند تند تند بخواند آروم آروم بنویس تا پسرم راحتتر نامه را بخواند و عقب نیافتد....وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم ....پدرت توی صفحه حوادث خوانده بود که بیشتر اتفاقات توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق میافتد ماهم 10 کیلو متر آمدیم  این طرفتر اینطوری پدرت لازم نیست هرروز بیخودی پول روزنامه بدهد....

    آدرس هم نداریم خواستی نامه بدی به همان آدرس قبلی بده پدرت پلاک آن خانه را کنده وآورده اینجا نصب کرده که دوستان وفامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان ....آب وهوای اینجا اصا خوب نیست همین هفته پیش دوبار بارون اومد اولیش4روز طول کشید ودومیش3روز!!!!!گضنفرجان آن کت وشلوارنارنجیه که خواسته بودی مجبور شدم جداجدابرایت پست کنم...آن دکمه ها پاکت راسنگین میکرد...ولی نگران نباش دکمه هاراجدا کردم وبا نامه بعدی برایت میفرستم !!!!

    پدرت هم کارش را عوض کرده...میگه هرروز800...900نفرآدم زیردستش هستند...ازکارش راضیه الحمدالله...هرروز صبح میره بهشت زهرا چمن های اونجارو کوتاه میکنه شب میاد ...ببخشید مطل شدی جعفر خان رفته بود دستشویی ...دیروزخواهرت فاطی را بردم کلاس شنا گفتن اجازه داره فقط مایو یه تیکه بپوشه ....این دختره هم که یه مایو بیشتر نداره اونم دو تیکه است...بهش گفتم ننه من که عقلم به جایی قد نمیده خودت تصمیم بگیر کدوم تیکه رو بپوشی!!!اون یکی خواهرتم کهامروز صبح فارق شد هنوز نمیدونیم بچش دختره یا پسره...فهمیدیم بهت خربر میدیم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی!!!!راستی حسن آقا هم مرد مرحوم پدرش وصیت کرده بود جنازشو بندازن تو آب...طفلکی حسن آقاهم وقتی داشت برای پدرش زیر آب قبر میکند نفس کم آورد!!!همین دیگه....خبر جدیدی نیست...

    قربانت مادر

    راستی گضنفر جان میخواستم برایت یه خرده پول پست کنم ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود واین نامه را پست کرده بودم....

    نویسنده : محسن و مسعود بازدید : 270 تاريخ : شنبه 21 مرداد 1391 ساعت: 2:15
    برچسب‌ها : ஜ♥ღطنزღ♥ஜ,
    صفحه قبل 1 صفحه بعد

    خبرنامه

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :