داستانک

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

آرشیو مطالب

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    معرفي این وبلاگ به سایر دانشجویان

    * نام شما

    ايميل شما *

    ايميل دوست شما *

    ايميل دوست ديگر شما

    تماس بامدیر وبلاگ >

    برچسب ها

     داستان((1)) :اسکناس100 یورویی                                                                                                    درست زمانی که همه دریک بدهکاری به سر میبردند وهر کدام بر مبنای اعتبارشان زندگی میکردند ناگهان یک مرد ثروتمند وارد شهر می شود وبه تنها هتل این شهر می رود واسکناس100یورویی را روی پیشخوان هتل میگذارد وبرای بازدید اتاق های هتل روانه میشود...هتل داربادیدن اسکناس خوشحال می شود وآنرا به شاگردش میدهد که ببرد و بدهی اورا باقصاب تصویه کندقصاب اسکناس را گرفته وبه سرعت به سمت مزرعه پرورش خوک میرود وبدهی خود را به مزرعه دار می پردازد مزرعه دار اسکناس را به عنوان بدهیش به تامین کننده خوراک دام می دهدتامین کننده خوراک دام  بدهیش را به داروغه می دهد داروغه نیز اسکناس را به هتل می آورد او یک شب دوست خودرا به هتل آورده بود وپول هتل را نداده بود ...حالا هتل دار اسکناس100یورویی را روی پیشخوان گذاشته ومرد ثروتمند پس از بازدید از اتاق ها پولش برداشته ومی رود... دراین پروسه هیچکس صاحب پولی نشده ولی شهروندان هیچ بدهی به هم ندارند وبا یک انتظار خوشبینانه به آینده نگاه می کنند....

    داستان((2)):نزار زنجیر عشق به شما ختم بشه                                                                               هوابسیار سرد بود و رابرت در حین رانندگی به سمت منزلش چشمش به پیر زن غریبه ای افتاد که کنار جاده توقف کرده بود ومشغول عوض کردن لاستیک ماشینش بود...پیر زن ضعیف وناتوان بود واز پس عوض کردن لاستیک برنمی آمد...رابرت پیاده شدو به پیر زن کمک کرد پیر زن خوشحال شد وخواست لطف اورا طوری جبران کند رابرت گفت نه ...احتیاجی به جبران نیست من قبلا در این شرایط بوده ام ...فقط تنها خواسته ای که دارم این است که نگزارید زنجیر عشق به شما ختم بشه!!!! پیرزن تشکر کرد و رفت ...درراه به حرف های رابرت فکر میکرد ونمی دانست منظور او چیست... پیرزن به کافه ای در راه رسید به فکر افتاد که به آنجابرود وچای گرمی بنوشدوقتی داخل کافه شد توجهش به زن جوانی که با وجود باردار بودن به سختی کار میکرد جلب شد...از ظاهر و کار کردن با این وضع می شد فهمید که او به این پول محتاج است ...زن لبخند زیبایی برصورت داشت وانگار اصلااز این وضع شکایتی نداشت ...وقتی زن برای گرفتن پول چای پیش پیر زن آمد پیر زن خواست کمکی به او کرده باشد اسکناس100یورویی را از کیفش بیرون کشید وبه عنوان انعام داد به او ....زن گفت که نمیتواند این پول را قبول کند...ناگهان پیر زن به یاد حرف رابرت افتاد وگفت:من قبلا در این شرایط بوده ام...فقط تنها خواسته ای که دارم این است نگذارید زنجیر عشق به شما ختم شودوپول را در جیب زن جوان کرد واز کافه خارج شد....                                وقتی زن جوان به خانه برگشت ...اسکناس 100یورویی رابه شوهرش داد وگفت:عزیزم همه مشکلاتمون داره حل میشه دوستت دارم رابرت عزیزم....

    نویسنده : محسن و مسعود بازدید : 446 تاريخ : شنبه 21 مرداد 1391 ساعت: 20:15

    تقدیم به همه مادران:

     ساعت 3.5صبح بود ...صدای زنگ تلفن توی سالن بلند شد همه اعضای خانواده از اینکه یه وقت ناشناس باعث بیداریشان شده بود ناراحت بودند پدرخانواده بلند شد زیرلب غرید :این خروس بی محل کیست که این موقع زنگ زده؟؟؟کمی هم دلهره داشت شاید اتفاق نا گواری افتاده باشد...بالاخره خودرا به تلفن رساند گوشی رابرداشت وگفت:الو...صدای لرزان پیر زنی به گوش میرسید:سلام پسرم خوبی؟؟؟پسر با شنیدن صدای مادرش عصبانی شد وبلند فریاد زد:نه اصلا خوب نیستم این موقع شب منو از خواب بیدار کردی که اینو بگی؟؟مادرعذر خواهی کرد وگفت:نه پسرم بیدارت کردم که بگم 40سال پیش همین موقع تو منو از خواب بیدار کردی...پسرم تولدت مبارک!!!پسر کمی شرمگین شد ولی غرورش اجازه نداد از مادر عذر خواهی کند...تشکر خشک وخالی کردو گوشی را روی تلفن کوبید...فردای آن روز وقتی برای عیادت مادرش به خانه سالمندان رفت پرستار به او گفت :مادرش دیشب مرده...

    نویسنده : محسن و مسعود بازدید : 294 تاريخ : يکشنبه 22 مرداد 1391 ساعت: 5:52

     

    مردی در خواب با خدا مکالمه‌ای داشت: “خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکل...ی است؟ “، خدا او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق‌هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته‌ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته‌ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

    مرد با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: “تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است”، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می‌گفتند و می‌خندیدند، مرد گفت: “خداوندا نمی‌فهمم؟!”، خدا پاسخ داد: “ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می‌بینی؟ اینها یاد گرفته‌اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می‌کنند.

     

    نویسنده : محسن و مسعود بازدید : 291 تاريخ : چهارشنبه 18 مرداد 1391 ساعت: 20:54
    فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپ ها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد می شوند.  آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است. كار را بر هیچ یك از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه كاری برای كاسبی وجود دارد ولی دوستی كه از دست رفت دیگر بر نمی گردد، خانواده ای كه از هم پاشید دیگر جمع نمی شود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمی گردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.

     

    نویسنده : محسن و مسعود بازدید : 339 تاريخ : چهارشنبه 18 مرداد 1391 ساعت: 20:56
    صفحه قبل 1 صفحه بعد

    خبرنامه

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :